وقتی دستهایم را به دستهایت میسپارم ،
و قلبم را به قلبت ،
وقتی عاشقانه نگاهت میکنم و تو مهربانانه لبخند میزنی ،
وقتی از اوج قله رفیع عشق فریاد " دوستت دارم " سر میدهم ،
تنها به یک چیز می اندیشم :
" به روزی که در آغوش گرمت پیکرم برای ابد سرد شود "
پیشاپیش روز زن را به شما عشق قشنگم تبریک می گویم ![]()
حمیده جان![]()
![]()
دل کنم تقدیم یاران باز میدانم کم است
دیده را بر خاک خوبان فرش میسازم کم است
بودم از هستی همین جانست ناقابل ولی
میکنم جان را به قربان دوست باز میدانم
کم است
تقدیم با تمام ![]()
وجودم حمیده![]()
![]()
کاش میشد دوباره بیای تو خوابم آخه الان چند ماهی میشه که حتی تو خوابم ندیدمت . نمیدونم با چه زبونی بهت بگم دوست دارم . آخه با همه ی وجودم غیر از زبونم دارم فریاد میزنم که برات میمیرم
![]()
حمیده جان خیلی دوستت دارم![]()
![]()
![]()
حمیده جان خانوم ناز من روزات مبارک قربونت حسین حمیده![]()
![]()
دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده
یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی میده
این مهمه که میدونم واسه من چقد عزیزی
من که جام عشقو دادم چه بنوشی چه بریزی
يه اتاقی باشه گرمه گرم....روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد....
من توروبغلم کنم که نترسی...که سرد ت نشه..که نلرزی..
اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو....يه حرکت سريع..
يه ضربه عميق....بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم...نمی بينی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گيرم که نگم آخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..
تو داری قصه می گی..
دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا....قشنگه مسير حرکتش..
حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..
تو بغلم کردی...می بينی که سرد شدم...محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..
می بينی نا منظم نفس می کشم...تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم....
می بينی ديگه نفس نمی کشم...............
چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم...
می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ....از تنهايی مردن..
از خون ديدن....وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم....
مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نکن ديگه.....من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شديا
بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی....
گريه نکن ديگه خوب؟ دلم می شکنه..
دل نازکه.... نشکونش خوب؟؟
گل من گريه نكن ....ميدونم سخته ولي...
اگر گريه كني ناراحت ميشما چون ديگه من كه نيستم دلداريت بدم ....پ
س كي ميخواد دلداريت بده
نميدونم بعد از من چه كسي قرار جاي منو بگيره نميدونم اين اتفاق زود ميوفته يا نه
....خيلي دير... فقط هركسي كه داره جاي منو ميگيره بهش بگو كه مواظب گل من باشه...
اسمتو گل گذاشتم ولي ترسيدم كه پژمرده شي...
اسمتو گذاشتم ماه ولي نه ماه هم ميره پشت ابر اسمتو گذاشتم خورشيد ولي خورشيد هم غروب ميكنه
اسمتو گذاشتم جونم كه اگر بودي باهات باشم و..اگر نبودي منم نباشم
حمیده میدونی خیلی دوستت دارم
کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت میگذاشتم
ودردهایم رابه گوش تو میرساندم....بدون تو عاشقی برام عذابه
بعد ازتو دیگرقلبی برای عاشق شدن ندارم
بدون تو دیگربهانه ای نیست برای زندگی،جزانتظار آمدنت
تمام زندگیم رادلتنگی پرکرده....
کاش بودی...
دلم میخواهد درآغوشت چشمهایم را برهم بگذارم و هرگز،هرگز،هرگزبه روی دنیا بازشان نکنم
حمیده جان روزت مبارک![]()
خواستم كه شيدايت كنم مفتون چشمانت شدم
در عشق رسوايت كنم پاي بند پيمانت شدم
خواستم سخن از دل بگم
ديدم دل ميبري ، دين ميبري ، مومن به ايمانت شدم
گفتم مرحم نهم بر زخم خويش سازش كنم با اخم خويش
بيهوده بود تجويز من محتاج به درمانت شدم
خواستم پنهان كنم اين راز را اين سوز و اين گداز را
غافل كه من انگشت نماي شهر و سامانت شدم
مي دوني خيلي وقته كه رفتي
دلمو تكه تكه كردي
مثل يك تكه بلور من و از عمق وجودم ذره ذره كردي
يادته گفتي به من كه عاشقي
حالا باش ببين چه وعده كردي
تو گفته بودي طبيب دل بيماراني
پس طبيب دل من باش كه بيمار توام
تو هم رفتي رها كردي دلم را
دو صد چندان نمودي مشكلم را
دوستت دارم حمیده جانم![]()
ای کاش ...!
کاش می دونستی چقدر تو را دوست دارم....
کاش می دونستی که تمام زندگی منی و بدون تو این زندگی برام زیبا نیست...
کاش می داونستی شب و روز ، لحظه به لحظه به یاد تو هستم
، با یاد تو زندگی می کنم و به عشق تو نفس می کشم عزیزم...
کاش می دونستی چقدر برای من عزیزی ...
اگه می دونستی هیچوقت خنجر سردت رو در این دل عاشقم فرو نمی کردی!
اگه می دونستی هیچوقت طاقت دیدن اشکهای منو نداشتی عزیزم!
کاش می دونستی که تو تمام هستی منی و این دنیا را بدون تو نمی خوام!
عزیزم باور کن که دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی !
باور کن این قلب عاشقم تنها به عشق تو می تپه و تنها یک نام
و اون هم نام مقدس تو در اون حک شده ...
عشق من یک عشق پاکه ، عشقی که جدا از عشقهای این زمانه هستش...
نه هوس در اون هست و نه دروغ ! با تو یکرنگ بودم و یکدل نیز می مونم و یکصدا از
اعماق قلبم در میان این همه عاشق فریاد می زنم ای بهترینم خیلی دوستت دارم...
عشق من یک عشق مقدسه ، عشقی که با این فاصله ای
که بین ماست زیباتر و مقدس تر از هر زمانه....
به تو ایمان دارم ای نازنینم ، و همچو خدای خویش در برابرت سجده
می زنم و تو را می پرستم ....
کاش می دونستی که این حرفهام از ته دلم هستش ، نه قصه است و نه احساس من ،
اینها همه دردهای این دل عاشق منه....
اگه می دونستی که بدون تو نفس کشیدن برای من محاله با عطر نفسهایت منو
عاشقتر می کردی ، اگه می دونستی که یک لحظه نیز طاقت شکستن این قلب بی
طاقتم رو ندارم منو با عشقت شکنجه نمی دادی ، اگه می دونستی که در این دنیای
بزرگ در میون اینهمه عاشق تا این لحظه در عشق تو سوختم و به عشقت وفادار
موندم هیچوقت منو تو آتش عشقت نمی سوزوندی!
بسوزون عزیزم ، بازی کن با این بازیچه سرخ رنگ ؛ اما منو تنها نگذار ،
منو دوباره در به در این دنیای بی محبت نکن که بدجور عاشق تو هستم
و دیوانه وار تو را دوست دارم ای بهترینم..... کاش می دونستی ، کاش
قدر این قلبی که دیوانه وار تو را دوست داره رو می دونستی ....
ای کاش ...
از اين همه در به دري از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما ،از آدماي مهربون
از اين مترسك هاي بد از همدلاي هم زبون
توهم كه بي صدا شدي آهاي خداي اسمون
آهاي خداي عاشقا تويي فقط دلخوشيمون
آره دلم خيلي پره از غم هاي رنگ وبارنگ
از جمله ي دوست دارم دروغاي خيلي قشنگ ..........